حیدربابا بخش سی و ششم

 

شجاع خال اوغلون باکی سوقتی

دامداقوران سماواری صحبتـی

یادیمدادی شسلی قدی قامتی

جونم مگـون توی دونوب یاس اولدی

ننه قیزین بخت آیناسی کاس اولدی

 

شجاع خاله اوغلی جوان رشید و رعنایی بود از سفر باکو با سوقاتی برگشته بود که با نامزد زیبایی خود عروسی کند قارمان را خوب می زد عصر ها پشت بام خانه خودرا تزیین می کرد سماور بلند ش می جوشید و جوانان روستا شادی می کرد ، متاسفانه سرنوشت او به یک پرده ی سینمای رقت انگیزی تبدیل شد زیرا بیش از آنکه داماد شود درگذشت و نامزد افسانه وش خودرا برای دیگران گذاشت و رفت ، آری سرنوشت اکثر انسانهای کره خاکی به همین منوال تعیین شده است ، آدمی درزندگی کمتر به خواسته ها و آرزوهای خود نایل می گردد ، اکثر خواهش ها و آمالهای خودرا با خود به گور می برد و بهتر است بخاطر تمنیات و خواهش های مهمل دنیوی خودرا سرگرم نسازیم تا زمانی که قدرت و توانائی داریم خودرا اصلاح کنیم و روش منطقی و معقولی را درزندگی خود بکاربریم و هدف نهایی مان خدمت به همنوع خود باشد نباید درفکر غارت و چپاول حقوق همنوعان خود باشیم مگر این دنیای ظالم و مکار به چه کسی وفا کرده است و با مردم و گذشتگان چگونه رفتار کرده است و با ما هم همین گونه رفتار خواهد کرد آنچه که از ما باقی خواهد ماند اعمال و رفتار شایسته است ، در غیر این صورت همه چیز افسانه ای بیش نیست ، انسان عاقل با افسانه ها زندگی نمی کند بلکه با واقعیت ها زندگی می کند.

تفسیروتبین از علی روحی

/ 0 نظر / 17 بازدید