میزاتاغـــی نان گئجه گتدیک  چایا

من باخیرام سلــــده بوغولموش آیا

بیردن ایشیق دوشدی اوتای باخچایا

ای وای دئدیک قورد دی قیتدیک قاشدیق

هیچ بیلمه دیک نه وقت گدیکدن  آشدیق

 

 به قول شاعر: میرزا تقی باقر زاده پسر عمه من است ، که در یک شب زمستان با هم رفتیم رودخانه و ماه را در آب تما شا می کردیم که مثل آدم غریق دست و پا می زد ذوق شاعری من گل کرده بود که یکدفعه دیدم آن طرف رودخانه پای کوه در تاریکی باغچه ها دوشعله آتش برق می زند ، پسر عمه گفت: آی گرگ ، چرت من پاره شد برگشته پارا گذاشتیم به فرار ، مقداری از راه هم سر بالایی بود پاهای خودرا که از وحشت سست شده بود به زحمت می کشیدیم تا با تن لرزان و رنگ پریده رسیدیم منزل ، آن شب زیر لحاف کرسی هم تامدتی تن من می لرزید.

تفسیرو تبین از علی روحی

/ 0 نظر / 13 بازدید